اولین ترس رادین جوونمون ...
بیست و یکم دی ماه
سلام عشقم ...
امروز صبح ساعت 11 بیدار شدی (البته از دیشب ساعت 11 خوابیدی و دقیقا راس هر 2 ساعت بیدار میشدی و شیر میخوردی)
شما بغل بابا حمیدرضا بودی و قرار شد که من موهای باباجون رو سشوار بکشم
...
همین که سشوار رو روشن کردم چشمهات رو تا ته ته باز کردی
و شروع کردی به دست و پا زدن ....من فهمیدم ترسیدی و سشوار رو خاموش کردم و باباجون شما رو به صورت افقی تو بغلش گرفت و شروع کرد به صحبت کردن با شما و من دوباره سشوار رو روشن کردم....
یهو یه بغض خیلی خوشگل کردی
( تازه بغض کردن رو یادگرفتی اما فقط در حد تمرین بوده) و زدی زیر گریه
..... باباجون هم کلی راه بردت و بوست کرد تا آروم شدی...
الهی بمیرم مامان، اصلا فکر نمیکردم معنای ترس رو فهمیده باشی و در مقابلش عکس العمل نشون بدی ...
و این اولین ترس معنادار گل پسری بود.
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


اولین ترس رادین جوونمون ...
